خلاصه قسمت سوم (۳) | فروشگاه احمد شاپ


بخش نرم افزار
بخش بازی
کسب درآمد قانونی نیاز جهان
برچسب های فروشگاه احمد شاپ
AhmadShop اخرین قسمت سریال امپراطور دریا امپراطور دریا قسمت 1 امپراطور دریا قسمت آخر تصویر و عکس خلاصه امپراطور بادها خلاصه امپراطور دریا خلاصه داستان پیرمرد و دریا خلاصه رمان دریا خلاصه سریال امپراطور بادها خلاصه سریال امپراطور دریا خلاصه سریال سرزمین بادها خلاصه سریال نقاش بادها خلاصه قسمت 25 سرزمین بادها خلاصه قسمت 28 سرزمین بادها خلاصه قسمت 51 امپراطور دریا خلاصه قسمت آخر سرزمین بادها خلاصه قسمت آخر سریال حریم سلطان خلاصه قسمت آخر سریال دیلا خانم خلاصه قسمت آخر سریال رازهای پنهان خلاصه قسمت آخر سریال روزگار تلخ خلاصه قسمت آخر سریال شمیم عشق خلاصه قسمت آخر سریال صحرا خلاصه قسمت آخر سریال عشق و جزا خلاصه قسمت آخر سریال عفت خلاصه قسمت آخر سریال مرحمت خلاصه قسمت آخر شمیم عشق خلاصه قسمت آخر عشق و جزا خلاصه قسمت آخر عمر گل لاله خلاصه قسمت اخر امپراطور بادها خلاصه قسمت اخر امپراطور دریا خلاصه قسمت اخر حریم سلطان خلاصه قسمت اول امپراطور بادها خلاصه قسمت اول امپراطور دریا خلاصه قسمت های امپراطور دریا خلاصه قسمت های سریال کوزی گونی خلاصه کتاب پیرمرد و دریا دانلود دزدان دریایی قسمت دوم دانلود قسمت اخر امپراطور بادها دانلود قسمت اخر امپراطور دریا سرزمین بادها قسمت آخر قسمت آخر امپراطور بادها قسمت آخر امپراطور دریا قسمت آخر سریال سرزمین بادها قسمت اول امپراطور دریا
جستجوی کالا در احمد شاپ
جستجوی کالا در گوگل
بنر نیاز جهان
کاربرحاضر
1 کاربر در حال خواندن این صفحه.
Users: 1 مهمان


خلاصه قسمت سوم (۳) سرزمین بادهاReviewed by نیاز جهان on Nov 10Rating: 4.5خلاصه قسمت سوم (۳) سرزمین بادهاموهیول که گیر میوفته هی آپ میخواد از فرصت استفاده کنه که وقتی تا میاد تکونی به خودش بده میبینه باز هم شمشیر روی گردنشه افراد حمله کننده ارتش سایه های تاریکی (اشباح سیاه) شاه تسو هستند

موهیول که گیر میوفته هی آپ میخواد از فرصت استفاده کنه که وقتی تا میاد تکونی به خودش بده میبینه باز هم شمشیر روی گردنشه افراد حمله کننده ارتش سایه های تاریکی (اشباح سیاه) شاه تسو هستند که برای پیدا کردن شمشیر مقدس جومونگ که شمشیر بهشتی نام داره دنبال قبر جومونگ میگردن هی آپ کمکشون نمیکنه فرمانده هم یکی میاره توی شکم موهیول و میگه تا دومی رو نزدم ما رو ببر اونجا …..


هی آپ هم میگه هیچ کدومتون زنده به اونجا نمیرسید از ما گفتن بود

مسیر منتهی به قبر مسیر اسرار آمیزیه (اهرام ثلاثه) و پر از تله مله است که افراد فرمانده کشته میشند اونهم به هی آپ میگه برامون تله میذازی خودت که واردی برو هی آپ میگه من بمیرم پامو اونجا نمیزارم طرف از خونسری هی آپ کفری میشه و میاد بکشدش که موهیول میگه من میرم شمشیرو میارم هی اپ میگه نکن این کارو بچه میری اونجا بی احترامی به جومونگ میشه همین جا مثل یه مرد بمیر موهیول هم میگه برو بابا توی این اوضاع ، آرمان گراییت برای یه مرده گل کرده یه عمر اینجا زندانیمون کردی حالا هم میخوای با افتخار بکشیمون .میرم شمشیر رو میارم تو هم نجات میدم آرتیس بازی در نیار تا من بیام

گوشه هایی از صعب العبور بودن میسر

موهیول توی میسر یاد دوران بچه گی میوفته که با مارو یواشکی تفعدی به این مسیر زده بودن و اونجا مراقب مقبره رو میبیند که اونهم چند تا از تله رو بهش نشون میده

طرف هم کارشو خوب بلد بوده که بعد از این همه مدت هنوز تله هاش عمل میکنه و روفت این بدبختها رو اورده .موهیول هم جای سنسورها رو میدونه میره جلو ولی پاهاش میره روی یکشون و نزدیکه که بره کنار قبلیها ولی شانس میاره .در مراحل بعدی هم از ترس نزدیکه قبضه روح بشه

اون طرف غار فرمانده به هی آپ میگه بچه بدبختو فرستادی رفت مرد خودت بیا برو و میخواد بکشدش که هئ میونگ که حاکمران جولبونه با افرادش میریزند اونجا و همه شنو ردیف میکنند و سراغ موهیولو میگیرند

اینطرف غار ، بزرگی ای به وسعت تاریخ داره و دوباره آهنگی شبه آهنگ تروی گذشته میشه و موهیول هم حسابی باباش در وامده که به یه پرتگاه میرسه که باید از روی پل عبور کنه .پل هم قدمتی به اندازه پوسیدگیش داره

موهیول میره روی پول که وسط راه زیر پاش خالی میشه و بعدش طناب پل پاره میشه که با سرعت هر چی بیشتر میخوره به صخره و خودشو نگه میداره .

در حین صخره نوردی چشمش به یه سنگ سبز میوفته و میره سمتش .وقتی دست به سنگ میکشه سنگه از خودش نور در میکنه و میوفته توی رودخونه و از دل رودخونه یه پل میاد بالا موهیول از روی پل رد میشه و خودشو میرسونه به قبر جومونگ

که اول میخواد جویای احوال پدر بزرگش بشه ولی هر چی زور میزنه نمیتونه در قبر رو باز کنه بی خیال میشه و شمشیرو اون کنار میبینه

میره سمت شمشمیرو وقتی بهش دست میزنه روشن میشه و اتاقو پر از نور میکنه و نقاشیهای روی دیوار که نشون دهنده رشادتهای جومونگ و افرادشه هم روشن میکنه

اونطرف غار صحبت از دیر کردن موهیول و کشته شدنه ، هئ میونگ میخواد بره دنبالش که موهیول با شمشیر میاد اونجا

تحقیقات روی اجساد شروع میشه و افسر یونبی به هئ میونگ میگه اینها از افراد بویوند و حتی سم هم با خودشون اوردن تا گیر افتادن خودشونو خلاص کنند حتماً تسو اونها رو فرستاده

میریم به قصر بویو . این آقا تسوه . همونطور که تسو در جومونگ قول داده بود بویو را قوی و بی نیاز از گوگوریو میکنه اینجا به قولش عمل کرده و الان گوگوریو وبقیه کشورها بد جور از تسو و بویو حساب میبرند. نفر سمت راست فرمانده گارد محافظینش ساگو و سمت چپی هم تانگ روکه ست و پدر یون

توضیح : تاگ روک اسمه بابای یونه و ملقب به وساجا که کره ایها به اینو مقام میگند و ساگو که در سریال ملقب به چبوجه ست همون نیون چانگ محافظ بانو جمی در امپراطور دریا بود

تسو داره از نفرات جدیدی که قراره به گارد محافظیش ملحق شن بازدید میکنه و میگه یکی از خوبهاشون رو گلچین کنید میخوام ببینم چی بلدن ساگو میگه بابا بی خیال شین اینها خودشون گلچین شدن وسط کار زوارتون در میره بهمون میخندن تسو میگه نا سلامتی من تو جونی کسی بودم برای خودم میخوای الان بهت نشون بدم تانگ میگه من هم صد برده شرط می بندم که میخوری از طرف تسو میگه قبول وقتی روتون رو کم کردن میفهمید

مقدمات کار فراهم میشه و قرار میشه تسو با سربازه کشتی فرنگی بگیره و تسو به یارو میگه اگه بردی منو که فرمانده ات میکنم ولی اگه باختی همینجا برای عبرت دیگران گردنتو میزنم .مبارزه شروع میشه و تسو خوب شروع میکنه ولی در ادامه کم میاره و خاک میشه

تسو میگه نه انگار پیر شدیم رفت به تانگو میگه این بابا رو فرمانده کنید تو هم بعداً بیا صدتا برده رو بگیر ولی عوضش باید یه سر بری مرز ببنی اوضاع از چه قراره . همین موقع خبر میارند که افراد سایه های تاریکی از ماموریت برگشتن

فرمانده هم به تسو میگه همه افراد کشته شدن و شمشیر هم پر .تسو هم سر ضرب طرفو میکشه و میگه اینهمه طول کشید تا قبر اون خدا نیامرز رو پیدا کنم این همه هزینه تعلیم افرادو دادم حالا میگه همه شون کشته شدن و دستمون رو شده اخه من از دست شماها چه خاکی توی سرم کنم که عرضه ندارین شمشیر یه مرده رو برام بیارین .اگه شمشیرو پیدا نکنید جنگی راه میندازم که توی تاریخ با خط درشت بنویسند

برمیگردیم گوگوریو و گونگنه چند سال از مرگ ملکه میگذره و یوری هم برای حفظ بنیان و ریشه های حکومت و کشور و تضمین ولیعهدی تجدید فراش اجباری کرده .

این خانم بانو میو زن یوری و این پسر ناز پروده هم یوجین محصول این چند سالشونه .یوری در حال امتحان کردن کمان جدیده که به یوچین میگه برو شمشیروت بیار ببینم بابا چی یاد گرفتی

یوجین هم میگه من برای مبارزه و جنگ ساخته نشدم این چیزها به روحیات من سازگار نیست اون شمشیرو دادمش یه اوساکار و زدم توی کار تزئینات یوری میگه شمشیرو فروختی مگه نمیدونی اسلحه ناموس سربازه تو که دیگه شازده ای و جلوی جمع یه مشت حرف بارش میکنه

یوجین هم یه دون از اثراتشو رو میکنه و میده به باباش و میگه از این نوع تزئینات یوری هم خنده اش میگیره و میگه خوبه بابا تو که خودت استادی یوجین هم میگه بزارید برم توی کارگاه یه ماه همه امور اونجا رو توی دست میگیرم مامانش هم میگه بیخود و به یوری میگه شما بزارید من خودم اینو درستش میکنم

مادر یوجین بهش میگه خدا منو از دست کارهای تو مرگ بده جلوی جمع آبرمو بردی بیا یه چند تا کلاس دیگه هم برو تا شوهرت بدیم تو مثلاً شازده این مملکتی .هئ میونگ که کله اش باد داره و برای جنگ درد میکنه اگه پوزش رفت لای خاک توی قند عسلم ولیعهد و بعدش شاه میشی نه ملکه .یه کاری نکن بابات یه پسر دیگه درست کنه .کی میخوای آدم شی

زیر دست یونبی اسمش گیوه برای غار نگهبان میزاره که یونبی رو میبینه و میگه جریان این رابطه هی اپ با شازده مون چیه یونبی میگه یوری یه پسر داشت به نام دوجول که مرد این خانم از ملازمانش بود . ملازمان هم کسانیند که با صاحبشون خاک میشند ولی شازده مون نجاتش داد، مردم نامرد هم شروع کردن پشتش صفحه گذاشتن که به ناموس دادشش چشم دادشته .گیو میگه مهم اینه که همدیگه رو بخواند .( گیو همون شیم سو توی هونگ گیله بچه پافا بهتر یادشونه)

هئ میونگ به هی آپ میگه برای اینجا نگهبان اوردم که دیگه خیالت راحت باشه تقصیر منه که اینجا ولت کردم خیلی سخت زندگی میکنی از الان دیگه میخوام پیش باشم ازت مرافبت کنم هی آپ هم میگه همینطور راحترم .تو اون همه حرفها و زخم زبونها که بهت زدنو فراموش کردی دوباره دلت میخواد ؛ من نمیخوام اذیت شی .راستی تو چرا اینقدر تو فکر موهیولی .اوردن اون شمشیر کار حضرت فیل بود اون کیه هئ میونگ میگه الان نمیتونم بگم وقتش رسید میگم .هی اپ میگه فعلاً متحول شده و میخواد از غار بزنه بیرون با خودت ببرش شر برامون درست نکنه

هی میونگ هم موهیول و مارو میاره پادگان خودشون و به گیو میگه اینها توی عمرشون شمشیر دستشون نگرفتن میخوام بسازیشون چون میخوام سربازشون کنم

گیو هم میره پیششون ، خودشو معرفی میکنه ، دو تا شمشیر هم میده دستشون و میگه بیان جلو نشون بدین ببینم چی بارتونه

مبارزه شروع میشه و گیو دست خالی روفت دوتاشنو میاره و میگیدرشون به بیگاری

که ماور صداش در میاد و میگه دلدرد داشتی ما رو از اونجا کشیدی اینجا موهیول هم که کار گیو به غرورش برخورده میگه من باید حال این یارو رو بگیرم تا اون موقع صبر کن مارو میگه خوب پس دیگه معلوم شد کی از اینجا میریم

توی شهر هم که میرند چوبالسو و افرادشو میبیند و میرند دنبالشون توی کافه

اینها هم لباس سربازی تنشون میکند (مثل همه آشخورها که اول کار عشق لباس دارن) و میرن توی کافه موهیول میگه من باید گردنبندو پس بگیریم مارو هم میگه بابا ول کن دوباره دلت کتک میخواد میزن شل و پلمون میکنند که گیو رو اونجا میبینه و شیر میشه و میگه بیا بریم من جلو میرم

میرن پیش چوبالسو که اون هم میگه میبینم که آشخور شدین وای به حال مملکت که شما سربازشین موهیول میگه گردنبندو بده ببینم کار و زندگی داریم اون هم میگه بیا بگیرش گیو هم از پشت بهش میگه برید جلو من هواتون رو دارم اونا هم درگیر میشند و که در ادامه هر چی کتک میخورند گیو نمیاد چون ول کرده رفته

موهیول و مارو، شل و پل بر میگردن پادگان و به گیو میگند اینقدر نامرد بودی که ما رو فرستادی جلو و خودت جیم زدی گیو میگه فرماندهی گفتن افسری گفتن زشته من خودمو وارد این درگیریها کنم مردم پشت سرمون حرف میزند اگه جز اوباش نبودن روفتشون رو می اوردم. موهیول هم جام میکنه و میخواد گیو رو بکشه که دوباره کتکت میخوره و گوو چشمهای موهیول میبنه و میفهمه که آینده ای داره ولش میگه دیگه تکرار نشه فردا آموزشتون رو شروع میکنم

هئ میونگ برمیگرده گونگنه توی بازار افسر یونبی میگه حواست هست این رییسها توی بازار اینا قدر نفوذ دارند هئ میونگ میگه اره بدبختی ما از دست اینها که یکی دوتا نیست دو روز دیگه پول روی هم بزارند هوس قدرت میکنند .

سر راه هئ میونگ سریو رو میبنه که بر عکس دادش یوجین خیلی به رزم انفرادی ، کار با اسلحه و شلنگ تخته علاقه داره و اینطور مثل مردها تنها میره بیرون قصر

سریو

هئ میونگ میگه اینقدر بهت گفتم تنهایی نرو بیرون قصر ولی فایدنداره وقتشه شوهرت بدیم تا دردسر برامون درست نکردی

هئ میونگ به یوری قضیه حمله افراد تسو رو میگه و میگه تسو یه گروه رنجر درسته کرده که فلانه و فلانه و ممکنه دوباره به اونجا حمله کنند یوری میگه اون شمشیرو میخواد اگه شمشیر دستش بیوفته به اینجا حمله میکنه .یوری میگه بئگوک رو خبر کنید بیاد

بئگوک بلند میکنه میاد قصر که فرمانده گوچو ملقب به تئبو ( که این هم یکی از القاب درباری) به هئ میونگ میگه این بابا از قبیله بیریوه که سانگا به عنوان گروگان فرستاده و بابات هم بهش مقام مشاوری نظامی داده هئ میونگ میگه اون از طرف سانگا اومده و این مقامو گرفته فرمانده گوچو میگه دست روی دلمون نزار نبودی اینجا ببینی چطور محرم دار شده که بابات توی کارها باهاش مشورت میکنه

بئگوک هم به یوری میگه این هانیها خودش زیر مشکلتشون موندن و کاری به بویو ندارن و تسو با فراق بال میتونه راحت به اینجا حمله کنه باید حواسم جمع باشه همین موقع خبر میرسه که یه پیک ، نامه از تسو اورده

تسو یه نامه نوشته و داده دست ساگو تا بده به یوری توی نامه هم نوشته بلند شو بیا بویو میخوام باهاتون پیمان برادری ببندم .وزیر گوچو دادش در میاد و میگه مگه الکیه شاهمون رو احضار کنه ساگو میگه چه خبره شاه شاه میکنید شاه تسو الان اینقدر قدرت داره که بهش امپراطور میگند بد کرده بهتون میخواد باهاتون متحد شه .

توضیح اینکه : حکومتهای که توی کره تشکیل شدن مثل شیلا ، بویو ، گوگوریو و فلان فلان اینها قلمرو کوچکی داشتن و دولت متحددی توی کره به حساب نمی رفتن برای همین به شاهشون میگند په ها (توی جومونگ که تی وی نشون میده برای لب خونی مجبورند بگند امپراطور ) ولی دولتهای چوسان ، گوجوسیون ، و جوسیون سلسله حکومتی بودن که داری دولت مرکزی داشتن وقلمرو وسیعیشون کل کشورو شامل میشده برای همین به شاهشون حکم امپراطور رو داشته یا همون چولا

در این راستا جلسه ای بین رجال تشکیل میشه و هئ میونگ میگه فقط باید بریم جنگ تا جوابشو بدیم اما بئگوک که اهل مسامحه است میگه تسو هم همینو میخواد .یوری هم حرفهای گوهر باز بئگوک رو تایید میکنه و میگه میرم دست بوسی تسو

بیرون از جلسه بئگوک خودشو به هئ میونگ معرفی میکنه و احترام و از این حرفها که هئ میونگ میگه تو تونستی سر بابامو شیره بمالی اما من وقتی بمیرم هم به هیچکدوم از بیریوها اعتماد ندارم بئگوک هم میگه جوش نزن بابات این مقامو داد بهم تا بقیه قبیله ها با خودش متحد کنه .هئ میونگ میگه شماها همیشه جنستون شیشه خورده داشته و داره اگه جرات دارین دست از پا خطا کنید تا خودم اتحاد رو براتون معنی کنم

بئگوک (توجه داشته باشین که پسر سانگا نیست) میره پیش سانگا و جریانو بهش میگه اونهم میگه دو روز فرستادیمت فصر دیگه ما رو فراموش کردی تو نمیفهمی که اگه یوری با تسو خوب شه دیگه به ما نیازی نداره ترس از اون بود که به ما نیاز داشت حال هم جهنم با یوری برو بویو ببین اونجا دنیا دست کیه .سانگا به زیر دستش میگه حال میکنی اینو فرستادمش قصر تا اگه یوری خواست آب بخوره بیاد به من بگه

یوری هم در رأس کاروانی سمت بویو راه میوفته و هئ میونگ در دور نگران باباش .ماهوانگ هم همراه کاروان راه افتاده تا اونجا یه پولی به جیب بزنه

یوری و افرادش میرسند بویو و میرند قصر تسو و بعد از به جا اوردن مراتب احترام به رسم ادب هدایای نفیسی به تسو میده .تسو هم سرشون منت میزاره و میگه گوگوریو مثل بردار کوچکتر کشورمونه ( همون یه دهات در کنار بویو ) حالا که خودتون اومدین اینجا با آغوش باز شما رو می پذیرم

و با هم یه حموم آب گرم میرند و تسو میگه جومونگ مثل دادشم بود تو هم مثل برادر زاده منی میتونی بهم بگی عمو یوری هم میگه من حالا حالاییها باید به شما درس پس بدیم .تسو میگه شنیدم که وقتی جومونگ مرده سوار یه اژدهای زرد شده رفته بهشت حقیقت داره یوری میگه نه بابا اینها همه اش تبلیغات دشمنه اژدها کجا بود .تسو میگه اگه میخوای مثل بابات قوی شی لازمه که با هم پیمان ببندیم یوری هم قبول میکنه و مراتب احترام و و تشریفات کارو به جا میاره تسو هم روی تخت لم داده حسابی کیف میکنه

اما در جولبون افسر گیو بعد از چند روز آموزش به سرباز می خواهد امتحانشون کنه و میگه هرکی منو شکست بده یه ماه حقوق خودمو بهش میدم

که یه مرد توشون بلند میشه اونهم موهیوله ،و چون میخواد دوباره دوز و کلک شوار کنه میاد جلو و میگه هر طور زدمت قبوله نزنی زیرش و بعد یه کم خاک میپاشه توی چشم گیو و تا میخوره میزندش و تلافی نو و کهنه رو در میاره

و این اتفاق چنان خوشایند و به مزاق همه خوش میاد که سربازها اینطور شادی میکنند .هئ میونگ از دور همه چیو میبینه و کیف میکنه

چند روز بعد گیو به موهیول و ماور میگه شما باید برین هنگ مرزی بویو حواستون باشه اونجا گند نزنین شر برامون درست شه و آبروی کشورو ببرین

اونها هم راه میوفتن میرند نقطه صفر مرزی به خیال اینکه دیگه اونجا از شر گیو خلاص شد ولی وفتی به مقرر مرزی میرسند میبیند که گویو اونجا هم منتظرشونه و میگه برای روشن کردن هیزمها سوخت نیاوردین برگردین اوردگاه سوخت بیارین

اوناهم غور غور کنان برمیگردن که توی راه چوبالسو و افرادشو میبند که مخفیانه دارن از مرز رد میشند و دنبالشون میرند توی مرز بویو

که میفهمند دارند معامله قاچاق میکنند و موهیول میره جلو ولی مارو از ترس قایم میشه .

موهیول میگه گردنبندمو بده چوبالسو میگه ایندفعه چیزی دیدی که نباید میدیدی و دوباره درگیری پیش میاد و موهیول ایندفعه همه رو میزنه ولی همون موقع سربازهای مرز بویو همه رو محاصر میکنند

مارو هم از اونجا فرار میکنه و زود میره خبردست گل موهیولو به گیو میده

خبر به هئ میونگ میرسه اونهم میگه افراد بردارین بریم . افسر یونبی میگه شاید با مذاکره کار حل شه هئ میونگ میگه فایده نداره حتماً به عنوان جاسوس میکشنش آماده شین بریم ببینم

در مرزبانی بویو ، موهیول و بقیه روال عادی دستگیری که شکنجه باشه رو طی میکنند و به موهیول میگند با بچه بگو هئ میونگ تو رو فرستاده تا اینقدر غذاب نکشی اون هم میگه من داشتم به وظیفه ام عمل میکردم

سر شب دختر افسر تانگ روک که اسمش یونه و معلوم نیست چطور بهش میگن شاهزاده (حتماً چون تسو اجاقش کوره بجه دوست داره دیگه ) وارد چادر میشه تا ببینه اسیرها زنده اند یا نه که موهیولو بیدار میکنه و این شروع یه رابطه است


عضویت در خبرنامه


از این محصول 3,459 بازدید شده است.
این محصول در تاریــخ ۱۳۸۹/۸/۱۹ به فــروشگاه اضافــه شده است.
دسته بندی : سرزمین بادها

fb در ۲۹ آذر ۱۳۹۲ گفته :

خیلی خوب بود
ممنونم


نــــــام
ایـمیـل
سایـت


برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

امروز : یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷ | Today : Sunday 27 May 2018
فروشگاه نیاز جهان متصل به درگاه پرداخت آنلاین بانک ملت میباشد


up